
باران حجتی
متولد : شهریور پنجاه و چهار
فارغ التحصیل ادبیات نمایشی از دانشکده هنر و معماری تهران.
انگشتان باران از نه سالگی با ساز و قلم آشنا شد. او نوجوانی خود را در انجمن شعر
نیشابور سپری نمود.
باران حجتی یک سال دانشجوی رشته حقوق مشهد بود ولی در خلوت خود تصمیم به
انصراف رشته و پی گیری دغدغه همیشگیش یعنی ادبیات و موسیقی گرفت.
او پس از ورود به دانشکده , شعر و ادبیات نمایشی را با جدیت بیشتری نسبت به گذشته
دنبال کرد و سپس در کارگاه "شعر کارنامه " از استاد منوچهر آتشی
درس های بزرگ دیگری گرفت.
او هم اکنون مدرس پیانو است و چندین دوره کنسرت هنرجویان خود را سرپرستی نموده
است.
***
دو دوره داور جشنواره موسیقی فجر دانش آموزی نیشابور .
چاپ تعدادی از اشعار باران در کتاب " بانوی بینالود ".
نمایشنامه های : پالت / آیا دیگر بار / شب اول قبر / باریکه ای بر سر شانه و ...
از جمله کارهای باران حجتی است .
******************************************************
برای ارسال شعر و نظر لطفا در صفحه نخست در بخش:
"راه اندازی شعر سربازان صلح "
پیام بگذارید.
¤¤¤¤¤¤¤
چند شعر از باران :
" در...
افتاد
آفتاب از پنجره
گل از گلدان
گلدان از تراس
.......
زمین پاره شد
پیرزن سوزنش را نخ کرد
همه را سر جایشان دوخت "
****
"پیاله
برای چندمین پر
خالی شد...
برف از پنجره
روی خواب زن نشست"
" جاده راهش را گم کرد
رفت
نا کجا ایستاد
نفسش ...
دور زد
با خودش کنار آمد
همه میدان را دور زدند "
"تن پر آکسیژن کودکم را
به خاک می سپارم
درخت سیب به دنیا می آید
زیر سایه آن
دوباره جاذبه را کشف می کنم
جاذبه نگاه مردی
که جنگ او را برد "
****
" به گردن شاخه چسبیده
تاب میخورد
روی زمین جنازه های رنگ پریده
زیر پا له می شدند
شاخه را محکم بغل کرد
چشم به راه بهار"
"ذره ذره خورشید را
گاز میزنم
می جوم
قورت میدهم
داغ می شوم و آبستن
کودک آفتابی من
سالهاست یخ زده "
"یک ساله بودم
خواب سی سالگی ام را دیدم
دیگر شیر نخوردم
به پستانک اندیشیدم
هوای پستانک سوراخ
به سی سالگی ام پرتاب کرد
حالا سی ساله ام
و پستانکم را گم کرده ام "
" بقچه تمام حجم تنش را
با خشم پاره کرد
چیزی میان آن باقی نمانده بود
جز وصله ای
به وسعت اندامش"
****
بم
" تن طناب می لرزید
لباس نارس کودک را
نچیده بود
که ......
افتاد "
****
در بال هایت
چه نت هایم آبشار
در کوهسارت
چه نت هایم زانو میزنند
روبروی آفتابت
تمام سکوت ها فریاد می شوند
وقتی ....
تو نیستی"
" روی آینه سر می خورم
زمین روی من غلت می زند
گرد هم می گردیم
زمین روی آینه سر می خورد
من روی زمین غلت میزند
معلق
میان سیاره ها
سا کن یک ستاره ام "
****
به استادم : منوچهر آتشی
" آخرین پک نزده
مردی
که آخرین مدادش
روشن
فرو رفت در
خاطره "
" جوانه قلقلکم میکند
زیر پوستم
شکوفه وول می خورد
در حضورت "